تا سـحر اي شمـع بر بالين من امشـب از بهر خـدا بيـدار باش
سايه غم ناگهان، بر دل نشست رحم كن امشـب مرا غمخوار باش
كام اميـدم به خون آغشته شد تـيرهاي غـم چنان بردل نشست
كاندرين دريـاي مست زندگي كشـتي اميـد من بر گل نشست
آه! اي ياران، به فريـادم رسيد ورنه مرگ امشب به فريـادم رسد
ترسم آن شيرين تر از جانم زراه چـون بـدام مرگ افتـادم رسد
گريه وفريـاد بس كن شمع من! بردل ريشم نمـك ديـگر مپـاش
قـصه بيتـابي دل، پيـش من بيش ازين ديگر مگو خامـوش باش
جز توام اي مونـس شبهاي تار در جهـان ديگر مرا يـاري نمانـد
ز آنهمه ياران بجز ديـدار مرگ با كـسي اميـد ديـداري نمانـد
همدم من، مونـس من، شمع من جز توام درين جهان ، غمخوار كو؟
واندرين صحراي وحشت زاي مرگ واي بر من، واي بر من، يـار كو؟
اندرين زندان من امشب شمع من دست خواهم شستن از اين زندگي
تا كه فردا همچو شيران بشكنند - زنجــيرهاي بنــدگـي
*****دكتر علي شريعتي*****
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۳ ساعت 7:24 توسط مهدی بنی اسدی
بنام خدای مظلومان و محرومان