دوستداشتن، میراث شریعتی
صفحه اول
برای كسی كه روزهای پیدرپی همه هستیاش را در یاد او محو كرده و در خلوت آرام دردناكش به او اندیشیده و با او نجوا میكرده است و اندرونش را همه به او داده و رنگ زردش از رنج درونش سخن میگوید و سكوت دردناكش از غوغای دلش خبر میدهد و سردی آرام زندگیاش سوز ناآرام روحش را حكایت میكند، چه لذتبخش و آرامبخش است جملات «تنهایی». «عشق هر چه در پناه كتمان مخفیتر است، زلالتر است.» پس بگذار بدت بگوید، بگذار رنجیده در تو بنگرد، بگذار تو را به گناهی كه نكردهای متهم كند، چه نیازی است به اینكه خود را در برابر او تبرئه كنی؟ بگذار تو را كسی بنامد كه با زندگی قهر كردهای و با سیاست سرگرم شدهای. اگرچه اتهام او تو را رنجور و پریشان ساخته اما چه لذتی احساس میكنی هنگامی كه در چهره جدید او موج خشم را نسبت به خویش میخوانی و به یاد آن روزهایی میافتی كه دست در دست هم در میانه بهار، تكیه بر آن تخت سنگ در باغ ارم، در خلوت آرام گلها با او به گفتوگو نشستی و زندگی را همه به او سپردی. ساده است. از میان هیاهوی آدمیان، نغمهای شنیدی؛ نغمهای كه با آن آشنایی داشتی اما انتظارش را نیز نداشتی. تو چشمهایت را فرو بستی و در خود فرو رفتی، غرق شدی و سكوت كردی و سپس برخاستی، از شهر بیرون رفتی و سر در گریبان خویش به كوهپایههای البرز رسیدی و چه رسیدنی. در آب روان رودخانه جاری در میان صخرهها، تصویر خود را دیدی، تنها، به آسمان نگریستی و سپس باز به آب روان رودخانه. اینبار تو خود و او را دیدی. در دورانی كه تنهایی تو را در خود میپژمرد، حادثهای رخ داده بود. هر شب با یاد او در انتظار سپیدهدم بیدار میماندی و قصهها حكایت میكردی و ترانهها میسرودی و آهنگها میساختی و خلوت تنهاییات از او پر میكردی: «قلبم را به تو میدهم تا نشان دهم چیزی بیش از این برای اهدا ندارم.» اكنون، اندكی، نمیگویم كامل، میگویم اندکی احساس دوست داشتن را دریافتی. همه چیز در این آغاز، هیجانانگیز است و جالب و زیبا و البته كمی دلهرهآور. «...بهتر بود، نخستین دیدارمان بیشتر طول میكشید، بیشتر با هم بودیم، چه زود شب شد.» مرد تنهای حاشیه كویر كه راه سخت و دراز سوزان و خشك را پیموده بودی و به گمان خود سبزه و درخت و سایه سرد و آرام و چشمهسار زلال و مهربانی كه چشمك میزند را دیده بودی چنان بیتاب و پریشان شدی كه پیش از آنكه آب بنوشی در كنار چشمه افتادی و از هوش رفتی. سخنان شكسته از لبهای ملتهبت بیرون آمد. به نام كوچكش خواندی و صفت مهربانانهای نیز به دنبال اسمش اضافه كردی. صورتش را به سوی تو برگرداند. در حالی كه با نگاهی سرشار از دوستیاش او را به مهر و نوازش مینگریستی، پرسیدی: «چرا من اینقدر تو را دوست دارم؟» و او گفت: «تو دیوانهای»! تو میگفتی، «عزیز من به من تكیه كن، من تمام هستیم را دامنی میكنم تا تو سرت را بر آن بنهی، تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسایی، تمام نیرویی را كه در دوست داشتن دارم، دستی میكنم تا چهره و گیسویت را نوازش كنم، تمام بودن خود را زانویی میكنم تا بر آن به خواب روی، خود را، تمام خود را به تو میسپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی، از آن برگیری، هر چه بخواهی از آن بسازی، هر گونه بخواهی، باشم.» و او فقط در چشمان تو مینگریست و لبخند میزد. ماهها گذشت. او رفت و تو پس از آنكه از دستش دادی، فهمیدی كه او را داشتهای. وقتی نبود به بودنش نیازمند شدی، وقتی او تمام شد تو آغاز شدی و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی كردن است، مثل تنها مردن است. كاش میتوانستی فهرستی از چیزهایی كه اشك در چشم تو آورد تدوین میكردی و همه را در یكجا مینوشتی. خواندنی میشد. مهربانی جادهای است كه هر چه پیشتر روی خطرناكتر میشود. نمیتوان بازگشت. اما تو اشتباه كردی، جاده همان جاده روشن است. نگاه كن! دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوستخواه است و دوستپا و خود را برای دوست میخواهد و او را برای او دوست میدارد و خود در میانه نیست.
* این متن برگرفته از جملات و واژههای دکتر شریعتی است.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۱۶ ساعت 9:24 توسط مهدی بنی اسدی
بنام خدای مظلومان و محرومان