این پست آخرین پست نفس تنگیم خواهد بود

 

میخواهم سکوت کنم و چشمانم را ببندم

 

و بگویم یادم تو را فراموش...

 

و هیچ به فردا نیندیشم؛

 

زیرا فردا اندیشه ای برای خود دارد.

 

رنج هر روز برای همان روز کافیست...

 

ای مهربان؛

 

وقتی خورشید به پیشواز شب می‌رودوکوچه از صدای پای آخرین عابر تهی می‌شود؛

 

با کوله باری از غم و درد می‌روم؛

 

و تو را با تمام خاطرات دیرین، میان کوچه‌های ساکت شهر تنها می‌گذارم.

 

ای وارث شکوفایی باران، من باید بروم،

 

تا با غم غریبی خویش، غم غربت را از جداره‌ی دل خویشتنم بزدایم .

 

بر من خرده مگیر؛ که چرا جبر زمان از آغاز هر سلامی به درودی پایان می‌برد،

 

اما ما محکومیم به زنده ماندن؛ تا شاید شاهد مرگ آرزوهای خویش باشیم.

 

بدان! نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو مي‌تپد...

 

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،

 

من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،

 

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

 

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.

 

و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ،

 

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،

 

تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

 

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

 

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

 

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

 

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

 

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

 

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

 

چرا که ما هر دو انسانیم.

 

این جهان مملو از انسان‌هاست ،

 

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

 

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،

 

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوند است.

 

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتادبه خاطر بیاورى

 

 که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى همه انسان هستند

 

و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.

 

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،نامت را انسانى باهوش بگذار

 

شاید دوباره فرصت دیدار شما برایم محیا نشود اما بدانید که

 

زیباترین احساس ها و خوش ترین هذیانها را با شما تجربه کردم.

 

شاید دوباره آمدم تا با مطلبی جدید و دغدغه ای و نوشته ای کیفور شویم .

 

از همه دوستان تشکر میکنم بابت محبت های جبران نشدنی شان

 

فرصت نوشتن نبود عمده نوشته بالا روبه لحاظ ارتباط موضوع جمع آوری کردم.

 

الان باید سکوت کنم شاید در این هیاهو مجالی برای  درست فکر کردن پیداکنم.

 

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم، خداحافظ

 

ولی هرگز نخواهی رفت از یادم، خداحافظ

 

خداحافظ، بدون تو گمان کردی که می مانم؟

 

خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی.

 

درپایان دعایی از استاد شهیدم دکتر علی شریعتی می نویسم

 

بارالها برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،

 

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،

 

برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق میطلبم