عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان ز گران جانی خویشم
بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم
هر چند امین٬ بسته دنیا نیم اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۵/۰۲ ساعت 10:25 توسط مهدی بنی اسدی
|
بنام خدای مظلومان و محرومان