بانوي من

 

تو خلاصة تمام شعرها هستي و گل تمام آزاديها

 

آرزو داشتم به تو در روزگاري ديگر دل ميباختم

 

 كه مهربانتر بودي و شاعرانه تر...

 

 و به رايحة كتابها و شميم ياسمن و بوي آزادي

 

حساستر!!

 

دستان تو شعرند، در شكل و معنا

 

و اگر دستانت نبود نه شعري بود

 

 نه نثري بود

 

نه چيزي كه نامش ادب است

 

پس از چشمان تو جهان راز گل سياه را كشف كرد

 

در تمام بيداري خويش هر نماد و نمود را

 

با احساس عميق درد دريافتم

 

آمدی و دردم از جان گريخت

 

نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آسمان ميگذرد

 

متبرك باد نام تو