تو مثل لاله ي پيش از طلوع دامنه ها

كه سر به صخره گذارد

 غريبي و پاكي

ترا ز وحشت توفان به سينه مي فشردم

عجب سعادت غمناكي

 ديدار

درفلق

وقتي ستارگان سحرگاهي

بر ساقه ي سپيده تكان مي خورد

و سحر ماه نخل جوان را

 در خلسه ي بلوغ مي آشفت

وقتي كه روح محتشم خرما

 در طاره ي شكفته كبكاب

و چاشتبند كهنه ي چوپان

 آواز بال فاخته را مي شنفت

وقتي كه فاخته پر مي گشود

 از آبخور سوي

خرمن

از كوره راه شيري مشرق

 با كره ي تكاور نو زينم

اي غرق در لباس گلباف روستا

مشتاق و شروه خوانان

سوي درخت تومي راندم

من

 ديدار در فلق

اكنون چه مي كني ؟

اي بانوي قشنگ من

از خود قشنگتر

با من

اي جاده ي دراز شبي را هرگز

با پاي تن

نيامده تا صبح و بيوه ي من

آن كودك نزاده ي ما

كه نطفه در فلق شير گونه در سپيده گرفت

اكنون كجاست ؟

 با بادبادك سبك خوابهاي تو

آيا سوي ستاره سحري

پر وا نكرده است؟

آن لادن لطيف

كه روي نيمكت مدرسه

به رمز مي نهادي

تا گفتگو بكني

مرموز

 از

دوردست عاطفه با آرزوي من

 اكنون كجاست ؟

 آيا ميان برگ كتابت پژمرده است ؟

يا در طراوت گلدان سرخ قلبت شاداب مانده است ؟