در ستایش رنجی که عشق توست

آخرین جرعه ی اندوه از چشمم چکید !

باید به رد پای تو در قلبم سجده کنم

و خستگی های جدایی را هزار باره شکر گویم

باید گناه سال های بی تو خندیدن را

در رودهای دستان تو تطهیر کنم

و به طواف زیارتگاه تنت

هفتاد سال به سعی با سر بدوم...

مرا با نگاهت به آفتاب بدوز

و تلخی دیروزهایم را به باران بسپار

این اعتراف نیست

یک حقیقت ساده است

تمامی روزها شب بود و من

خوابگردی که با چراغ نگاه تو

ره به روزنه ی نور می برم

کاش از پشت این سطرهای گنگ

خیالم را خواب ببینی و

با آوازهای قلبم بیدار شوی...

از واژه های من تا چشم های تو

چندین افق فاصله است

که من این جا برای چشم هایت می نویسم و تو

آن جا صبوری مرا اندازه می کنی ...