نه !

هرگز شب را باور نکردم

چرا که

در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ئی

دل بسته بودم

شکوهی درجانم تنوره میکشد

گویی از پاک ترین هوای کوهستان

لبالب

قدحی در کشیده ام

در فرصت میان ستاره ها

شلنگ انداز

رقصی می کنم

دیوانه

به تماشای من بیا