گردون نمی گردد بر کام کسی هرگز
این کاخ که می بینی، گاه از تو و، گاه از من
جاوید نخواهد ماند، خواه از تو و خواه از من
گردون چو نمی گردد بر کام کسی هرگز
گیرم که تواند بود مهر از تو و، ماه از من
گر هیچ نبازی، باز چون هیچ نخواهی برد
رنجی ز چه زین شطرنج، فرزین ز تو شاه از من
کبکی به هزاری گفت: پیوسته بهاری نیست
این خنده و افغان چیست؟ گل از تو گیاه از من
با خویش در افتادیم، تا ملک زکف دادیم
از جنگ کسان شادیم، داد از تو و آه از من
نه تاج کیانی ماند، نه افسر ساسانی
"افسر" ز چه نالانی، تاج از تو کلاه از من
افسر سبزواری
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۱/۲۲ ساعت 14:5 توسط مهدی بنی اسدی
|
بنام خدای مظلومان و محرومان