باید دیوانه وار دوستت بدارم
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه میکردند
وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون میبستند
واز شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون میپاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود ، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم ، باید . باید . باید
دیوانه وار دوستت بدارم

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۹/۰۱/۰۷ ساعت 10:10 توسط مهدی بنی اسدی
|
بنام خدای مظلومان و محرومان