گفتگوی پنهانی

ويليام شكسپير

اي روح ِ مسكين ِ من

كه در كمند ِ اين جسم ِ گناه آلود اسير آمده اي

و سپاهيان ِ طغيان گر ِ نفس، تو را در بند كشيده اند!

چرا خويش را از درون مي كاهي و در تنگدستي و حرمان به سر مي بري

و ديوارهاي برون را به رنگ هاي نشاط انگيز و گرانبها آراسته اي؟

حيف است چنان خراجي هنگفت

بر چنين اجاره اي كوتاه، كه از خانه ي تن كرده اي

آيا اين تن را طعمه ي مار و مور نمي بيني

كه هر چه بر آن بيفزايي، بر ميراث ِ موران خواهد افزود؟

اگر پايان ِ قصه ي تن چنين است،

اي روح ِ من،

تو بر زيان ِ تن زيست كن؛

بگذار تا او بكاهد و از اين كاستن بر گنج ِ درون ِ تو بيفزايد.

اين ساعات ِ گذران را

كه بر درياي سرمد كفي بيش نيست، بفروش

و بدين بهاي اندك، اقليم ِ ابد را به مـُلك ِ خويش در آور،

از درون سير و برخوردار شو،

و بيش از اين ديوار ِ بيرون را به زيب و فر مياراي

و بدين سان مرگ ِ آدمي خوار را خوراك ِ خود ساز؛

كه چون مرگ را در كام فرو بري،

ديگر هراس نيست و بيم ِ فنا نخواهد بود

ترجمه: حسين الهي قمشه اي