به رهی دیدم برگ خزان ...
به رهی ديدم برگ خزان ،
پژمرده ز بيداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان ،
در رهگذرش باد خزان
چون پيك بلا بود
ای برگِ ستمديدهء پاييزی ،
آخر تو زگلشن ز چه بگريزی
روزی تو هماغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق ِ شيدا ، دلدادهء رسوا ، گويمت چرا فسرده ام
در گل نه صفايی ، نی بوی وفايی جز ستم زِ وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم ، در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زيب چمن
رفت آن گل من از دست ، با خار و خسی پيوست
من ماندم و صد خار ستم ، وين پيكر بی جان
ای تازه گلِ گلشن ، پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی ، پژمرده و لرزان
به رهی ديدم برگ خزان ،
پژمرده ز بيداد زمان ،
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان ،
در رهگذرش باد خزان ،
چون پيك بلا بود
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۱۶ ساعت 10:53 توسط مهدی بنی اسدی
|
بنام خدای مظلومان و محرومان