بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
سخن میگفت ٬ سر در غار کرده ٬شهریار شهر سنگستان
سخن میگفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه ها میکرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با
شکسته بازوان میترا میکرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار میگشت و صدا میکرد
غم دل با تو گویم ٬ غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد :
آری نیست ……

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۲۳ ساعت 10:43 توسط مهدی بنی اسدی
|
بنام خدای مظلومان و محرومان