سخن میگفت ٬ سر در غار کرده ٬شهریار شهر سنگستان


سخن میگفت با تاریکی خلوت


تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش


ز بیداد انیران شکوه ها میکرد


ستم های فرنگ و ترک و تازی را


شکایت با


شکسته بازوان میترا میکرد


غمان قرنها را زار می نالید


حزین آوای او در غار میگشت و صدا میکرد


غم دل با تو گویم ٬ غار


بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟


صدا نالنده پاسخ داد :


آری نیست ……