نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم

************************

خودستایان تکیه بر اریکه ها زده اند؛ کتاب خدا را چنان می خوانند که سود ایشان است. آنان که طیلسان زهد پوشیده اند تک پیرهنان را پیرهن بر تن می درند؛ آنان که دستار بر سر نهاده اند سر از گردن خداترسان می اندازند... اینان سپاه آز می آرایند و دیوار غرور می افرازند و کوشک های خودپرستی می سازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست.

                                     (روز واقعه، بهرام بیضایی، ص۵۴)