چند اين شب وخاموشي؟وقت است كه برخيزم
چند اين شب وخاموشي؟وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گرسوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن درمن كزشعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم درخون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم
چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را ازسينه فروريزم
چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد درصاعقه آويزم
اي سايه ! سحرخيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم
هوشنگ ابتهاج ( سايه )

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۳ ساعت 12:21 توسط مهدی بنی اسدی
|
بنام خدای مظلومان و محرومان